نمیدونم بگم بلا یا بگم طلا
سلام جیگر مامان قربون اون دستای کوچمولوت برم که هر وقت مامان داره یک چیزی مینویسه شما خودکارو ازش میگیری این روزا خیلی برام شیرین زبونی میکنی برات یک قصه ساختم که کارایی که بلدی رو باهاش انجام میدی داستان از این قراره یکی بود یکی نبود یک ببعی بود سریع میگی بع بع میخواست بره پیش دوستاش بیرون میگی دد میخواسته بچشم ببره میگی نی نی ولی به نی نی میگه اینطوری نمیشه اول باید خداحافظی کنیم شمابابای میکنی بعدش باید بوس شکلاتی بدی دستت و میزاری رو لبت بوس میفرستی مثلا میرن پیش دوستاشون اونجا باهم دست میزنن دست دستی میکنی سرسر مکنن سرت این ور اون ور میکنی بعدم پم پم میخورن که الکی لبات و تکون میدی انگار داری غذا میخوری بعدشم نوشابه میخورن که الکی میخور...
نویسنده :
مامان بهار چشم دکمه ای
5:25




